Thursday, May 28, 2009

موسوی در اورمیه

برای من جالب ترین قسمت در سفر موسوی به آذربایجان، سخنرانیهای رهنورد بود.در مراسمی که در ورزشگاه برگزار شد نصف حرفهاش رو ترکی زد و بقیه رو فارسی.در دیدار با نخبگان مثل یک استاد دانشگاه واقعی حرف زد کاملآ حرفا ای و مسلط به موضوع!
تو دانشگاه ارومیه هم چند بار به خاطر سر و صداها،موسوی دستور ساکت شدن یا ادامه حرف زدن رو به رهنورد داد.صراحت رهنورد نیز در اشاره به آزادیها و رفع تبعیضها(بر خلاف شوهرش)جالب توجه بود.

Friday, May 1, 2009

جزئیات اعدام دلارا دارابی

امروز ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۸۸ روز دهشتناکی برایم بود ساعت ۹ صبح اس ام اس روی گوشی ام دیدم که نوشته شده بود " دلارا اعدام شد" تمام بدنم لرزید. نای حرکت نداشتم. دکمه سبز گوش را زدم. آسیه امینی پشت خط بود و گریان گفت دلارا را امروز صبح اعدام کردند. سوار ماشین شدم و به همسرم زنگ زدم. به او گفتم می خواهم به رشت برم. او نیز از فرط ناراحتی گفت که با من می آید. نمی دانم چطور به رشت رسیدم. مادر دلارا خود را به شدت می زد پدرش داستان تحویل دلارا به نیروی انتظامی را می گوید. همه گریه می کنند. همه به سر خود می زنند. همه دلارا را دوست داشتند. ولی او دیگر در کنارشان نبود. او امروز به آرامش رسیده بود. دیگر صدایی از او به گوش نمی رسد.

مادر دلارا گفت که دیروز با دلارا ملاقات کرده. دلارا به او گفته که مادر اگر من از زندان بیرون بیایم می خواهم تحصیلاتم را ادامه دهم. دوست دارم آزاد باشم و یک نفر از قضات هم به من قول داده که رضایت اولیاءدم را خواهد گرفت. دلارا گفته که مادر من بی گناهم.

مادر دلارا گریه کنان گفت: امروز ساعت ۷ صبح دلارا به وی زنگ زد. و گفت مادر من را می خواهند اعدام کنند. من طناب دار را می بینم. مادر من را نجات دهید. می خواهم پدرم صحبت کنم و به پدرش هم گفت که پدر من می خواهم شما را ببینم. تو رو خدا من را نجات دهید. بعد یک نفر گوشی را از دلارا می گیرد و می گوید. ما به راحتی فرزند شما را می کشیم و تو هیچ کاری نمی توانی انجام دهی.

پدر و مادر دلارا قران به دست به زندان می روند. التماس می کنند. فریاد می کشند و می گویند تو رو خدا اجازه دهد تا ما اولیاءدم را ببینیم. به پایشان بیوفتیم. ولی ....

دلارا دارابی را به پای چوبه دار می برند. او راضی نمی شود اعدام شود. هیچ کس پیش او نبود نه مادر نه پدری و نه وکیلی که به خواسته هایش توجه کند. طناب دار را به گردن نحیفش می اندازند. و نمی دانم کدام بی رحمی صندلی را از زیر پایش رها می کند. نمی دانم او کیست .

قاضی جاوید نیا حکم اعدام دلارا را صادر کرد. پس از مدتی دادستان رشت شد. از زمانی که او متصدی این پست گردید. یک نفر در این شهر سنگسار شد و امروز دلارا دارابی جانش از بدنش جدا شد.

روحش شاد

ولی چرا؟

چرا دلارا اینگونه اعدام شد. به یکی از دوستان گفتم که صدام را هم اینگونه اعدام نکردند. چرا؟

چرا داد مظلومیت دلارا به گوش هیچ بنی بشری نرسید.

عده ای می گویند دلارا مقصر است. عده ای می گویند پدرش مقصر است و عده ای می گویند وکلیش؟ من می گویم دستگاه قضایی.

چرا با وجودی که بسیاری از کشورهای دنیا اعدام اطفال زیر ۱۸ سال را منع کرده اند دستگاه قضایی بر اعدام اطفال پافشاری می کند؟

چرا بی اطلاع به پای چوبه دار می برد؟ اعدام رضا حجازی در اصفهان و بهنام زارع در شیراز نیز به همین نحو بود.

مجری حکم می دانست که اگز زمانی برای اجرای حکم تعیین کند. نمی تواند دلارا را اعدام نماید. چون میلیونها انسان از وی حمایت می کردند. و امروز همه ما می دانیم که بی گناهی پای چوبه دار رفت و ناعادلانه جانش گرفته شد.

دلارا اعدام نشد .... آرام گرفت

ازوبلاگ محمد مصطفایی وکیل دادگستری

Saturday, April 18, 2009

ما قاتلان

.دو روز دیگر،دلارا دارابی را نیز میکشیم

Friday, March 27, 2009

از سررسیدم-دو

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.ماهی سیاه کوچولو.صمد بهرنگی

Monday, March 9, 2009


نگاه پیرمرد رو دنبال کنید...نمیدونم چرا بعد دیدن این عکس غصم گرفت.عکس مربوط به حاشیه نشینهای بندر عباسه

Monday, March 2, 2009

به خاطر یک سرم التماس میکردیم

امروز صبح هم اتاقی دختری رو دیدم که چند وقت پیش تو دانشگاهمون مرد.شایع شده بود به خاطر تشخیص بد دکترای درمانگاه دانشگاه فوت شده و حتی یک تحصن چند ساعنه هم به خاطرش راه افتاد.

بهش گفتم:من بعد فوت هم اتاقیتون رفتم و از دکترای درمانگاه قضیه رو پرسیدم،ولی جواب درست و حسابی ندادن .درسته که مرگ دوستتون تقصیر دکترای درمانگاهه؟

گفت چند باری که اون رو بردیم درمانگاه دکترا حتی نتونسته بودن بیماریشو تشخیص بدن.میگفت بعضی وقتا که حال دوستمون زیاد بد میشد،به خاطر یک سرم یا معاینه دقیق التماس میکردیم و شبایی که مجبور میشدیم باز دوستمون رو برسونیم درمانگاه،کادر شیفت شب درمانگاه به خاطر اینکه از خواب بیدارشون میکردیم رفتار خوبی باهامون نداشتن.

و همه اینها به قیمت یک جان انسانی تمام شدند!

Sunday, March 1, 2009

از سررسیدم-یک

فداکاری شهوتی آنقدر نیرومند است که در برابر آن شهوت نفس و گرسنگی ناچیز است.این شهوت قربانی خود را در عین اثلبات شخصیتش نابود میکند.کسی یا چیزی که انسان خود را به خاطرش فدا میکند اهمیت ندارد.ممکن است شایسته آن فداکاری باشد یا نباشد.هیچ شرابی تا این پایه مستی آور،هیچ عشقی تا این اندازه درهم شکننده وهیچ گناهی تا این اندازه وسوسه انگیز نیست.انسان هنگامی که خود را فدا میکند،برای یک آن از خدای خود نیز بزرگتر است،زیرا خدا نیز که لایتناهی و قادر مطلق است،نمیتواند خود را فدا کند.سامرست موام- لبه تیغ
پ ن:من یک سر رسید دارم که جمله هایی از نویسنده ها رو که به نظرم تاثیر گذار میان اونجا مینویسم.از این به بعد میخوام هر مورد جدیدی رو علاوه بر سررسیدم اینجا هم بنویسم.